بغض هایت کوله باری شده بر روی قلبم! اشک هایت،به بی نهایت رسیده درچشمانم وآغوشت... حسرتی شده برای جغرافیای اندامم! بیا مرد!بیا تا من پناهگاهی از تکه های روحم برای خستگی ها و نومیدی هایت بسازم بعدا"نوشت:برگرد!لطفا"
2:41 عصر
قلبم،شکل مردی است که می تپد
بدست بهنوش در دسته
8:50 عصر
برای آدمها
بدست بهنوش در دسته
می خندم،راه میرم،حرف میزنم اما حواسم یه جای دیگه اس! این روزا انگارمیخوام به زورهم که شده به خودم ثابت کنم که دارم قوی ترین دوره ی روحی رو توی زندگیم میگذرونم! اما تو که میدونی... خیلی ها رو نمی خواستم آزار بدم،اما خوب!پریروز اونقدر عصبی بود که همه رو از دم قلع و قمع(آره؟) کردم! تازه میخواستم به اون ساکن کوچه ی علی چپ یه پاتک بزنم!اما خوب با خودم گفتم طلفک گناه داره این روزا دچار بحرانی شدم که اسمش رو گذاشتم اختلال دومیسی! کاش مستقل بودن یه فرمول داشت!چیزی که روی من جواب بده.من استقلال مالی رو یاد گرفتم اما استقلال روحی،به هیچ وجه تو کتم نمیره. اصلا"آدما باید این استقلال رو داشته باشن؟...این سوال ذهنمو داره سوراخ میکنه! نمی دونم اگه قدیسه ی مرگبار به جای من بود،خودش یه واکنشی دربرابرتنهایی،ازجنس تنهایی من،نشان میداد! زمزم متاسفم که گاهی وقت ها حرفاتو نمی فهمم و حوصله ام سرمیره!دست خودم نیست،شایدزیادی آدمم! ببخش اگه گاهی بی خداحافظی میرم! بعدا"یادش اومد:می دونستید کوکاکولا125سال قدمت داره؟بهش لقب زندگی به سبک آمریکایی رو دادن
3:1 عصر
پرواز
بدست بهنوش در دسته
تمام پروازهای دلم راکنسل کرده ام هوای پرواز،لبریزشده ازحضورگاه و بی گاهت سقوط می کنم! سقوط را دوست دارم وقتی آغوشت را برایم گشوده باشی! وقتی دوباره درآغوشت اوج بگیرم! من آماده ام آغوش بگشا!
11:1 صبح
لبهای بی خیال
بدست بهنوش در دسته
لبهایت به خنده گشوده اس
اما
درهای قلبت
سالهاست که با کلون انتظار
مهروموم شده است.
9:4 صبح
نمی فهمی!
بدست بهنوش در دسته
نمی فهمی!
دست خودت هم نیست ها،ذاتت اونقدر ساده اس که فهمیدن این چیزا زمان می بره!
موندم چطور می خوام عمری باهات سرکنم!
فقط بدون حس می کنم برات حکم یه مادر رو دارم!
بعضی وقتا دلم میخواد ازدستت خودمو سکته بدم!
گاهی هم فکر می کنم تو کلا"جدا ازبقیه آفریده شدی،دریک محیط کاملا"استرلیزه و هموژنیزه!
گاهی هم فکر می کنم میفهمی،ولی خودتو میزنی به هزار کوچه ی علی چپ وعلی راست!
اگه می فهمیدم!
نمی فهمیم دیگه،دست خودمون نیست!
بعدا"یادش اومد:زیاد درگیرنشید!مخاطب خاص داره
7:38 عصر
ترانه ای به قدمت افسانه ها
بدست بهنوش در دسته
یادتون میاد؟مدارصفردرجه!ازمعدود سریال هایی که من عاشقشم.این هم ترانه اش که همدم منه. به قول یکی:
آدم با شنیدن این ترانه،دوست داره عاشق بشه!
وقتی گریبان عدم
با دست خلقت می درید
وقتی ابد چشم تو را
پیش از ازل می آفرید
وقتی زمین ناز تو را
در آسمانها می کشید
وقتی عطش طعم تو را
با اشکهایم می چشید
من عاشق چشمت شدم
نه عقل بود ونه دلی
چیزی نمی دانم از این
دیوانگی و عاقلی
یک آن شد این عاشق شدن
دنیا همان یک لحظه بود
آن دم که چشمانش مرا
از عمق چشمانم ربود
وقتی که من عاشق شدم
شیطان به نامم سجده کرد
آدم زمینی تر شد و
عالم به آدم سجده کرد
من بودم و چشمان تو
نه آتشی و نه گلی
چیزی نمی دانم از این
دیوانگی و عاقلی
شاعر:دکترافشین یداللهی
9:49 عصر
داستانی از کتاب کوچه - احمد شاملو
بدست بهنوش در دسته
مسافری در شهر بلخ جماعتی را دید که مردی زنده را در تابوت انداخته و به سوی گورستان میبرند و آن بیچاره مرتب داد و فریاد میزند و خدا و پیغمبر را به شهادت میگیرد که « والله، بالله من زندهام! چطور میخواهید مرا به خاک بسپارید؟ اما چند ملا که پشت سر تابوت هستند، بی توجه به حال و احوال او رو به مردم کرده ومیگویند: « پدرسوخته ی ملعون دروغ میگوید. مُرده.مسافر حیرت زده حکایت را پرسید. گفتند: «این مرد فاسق و تاجری ثروتمند و بدون وارث است. چند مدت پیش که به سفر رفته بود، چهار شاهد عادل خداشناس در محضر قاضی بلخ شهادت دادند که ُمرده و قاضی نیز به مرگ او گواهی داد. پس یکی از مقدسین شهر زنش را گرفت و یکی دیگر اموالش را تصاحب کرد. حالا بعد از مرگ برگشته و ادعای حیات می کند. حال آنکه ادعای مردی فاسق در برابر گواهی چهار عادل خداشناس مسموع و مقبول نمیافتد. این است که به حکم قاضی به قبرستانش میبریم، زیرا که دفن میّت واجب است و معطل نهادن جنازه شرعا جایز نیست.
کتاب کوچه /ب2/ص1463 -احمد شاملو
درباره
بهنوش[7]
اینجا هم قراره مثل وبلاگ قبلی ام،جایی باشه برای زدن حرفهایی که گاهی روم نمیشه به خودم بگم
